فريد الدين العطار النيسابوري
177
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
مىببايد گفت كاخر اى عجب * اين همه طاعت بكردى روز و شب ، سالها از شوقِ من مىسوختى * تا به مرغى آخرم بفروختى گر چه بودى مرغِ زيرك ، از كمال * بانگِ مرغى كردت آخر در جوال من تو را بخريده و آموخته * تو ز نا اهلى مرا بفروخته من خريدارِ تو ، تو بفروختيم * ما وفادارى ز تو آموختيم تو بدين ارزان فروشى هم مباش * همدمت ماييم ، بى همدم مباش . » ديگرى گفتش دلم پر آتش است * زان كه زاد و بودِ من جايى خوش است هست قصرى زرنگار و دلگشاى * خلق را نظّارهء او جان فزاى عالمى شادى مرا حاصل ازو * چون توانم بر گرفتن دل ازو ؟ شاهِ مرغانم در آن قصرِ بلند * چون كشم آخر درين وادى گزند ؟ شهريارى چون دهم كلّى ز دست * چون كنم ، بى آنچنان قصرى ، نشست ؟ هيچ عاقل رفت از باغِ ارم * تا كه بيند در سقر داغ و الم ؟ گفت اى دون همّتِ نامرد تو * سگ نهاى ، گلخن چه خواهى كرد تو ؟